سخنی با نی نی 8 روزه من????

نی نی جان مامانت تا امروز تقریبا میشه گفت استراحت مطلق بوده.ولی دیگه به احتمال زیاد فرآیند لانه گزینی تموم شده و هرچه میخواسته بشه تا الان شده. مامانت همیشه وقتی از بزرگی یکاری میترسه و احساس ناتوانی میکنه کلا از زیرش در میره ولی چند روز بعد بخودش میاد و میگه من آدم در رفتن نیستم????بخاطر همینه که امروز رو روز پایان تعطیلات نام نهاده .قراره برای ناهار سیب زمینی سرخ شده و پنیر بخوره.فیلم ببینه.دوش بگیره.نماز بخونه و از فردا صبحشو با مطالعه کردن درساش شروع کنه????

کوچولوئک(خلبان شازده کوچولو رو اینطوری صدا میکنه)مامانت میخواد قوی باشه.مامانت میخواد توانا باشه.و دلش میخواد به رویاهاش برسه.بخاطر همین تصمیم گرفته از فردا شروع کنه.در حالیکه با توست و تنها نیست.کوچولوئک مامانت میخواد بدونی که همیشه باید تلاش کرد.

ولی دلم میخواد یه چیز دیگه رو هم بدونی اینکه نه هر تلاشی.تلاش موثر.

این عصاره عمر سی ساله مادرته تلاش موثر☺

امیدوارم بتونم به خوابالودگی ناشی از دریافت پروژسترون روزانه و بی انگیزگی ناشی از بی سرانجامی درس خوندن(حداقل این درسی که من مشغولشم) غلبه کنم و فردا شبیه ادمهای موفق زندگی از سر بگیرم و تلاش کنم



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

سخنی با نی نی 8 روزه من????

نی نی جان مامانت تا امروز تقریبا میشه گفت استراحت مطلق بوده.ولی دیگه به احتمال زیاد فرآیند لانه گزینی تموم شده و هرچه میخواسته بشه تا الان شده. مامانت همیشه وقتی از بزرگی یکاری میترسه و احساس ناتوانی میکنه کلا از زیرش در میره ولی چند روز بعد بخودش میاد و میگه من آدم در رفتن نیستم????بخاطر همینه که امروز رو روز پایان تعطیلات نام نهاده .قراره برای ناهار سیب زمینی سرخ شده و پنیر بخوره.فیلم ببینه.دوش بگیره.نماز بخونه و از فردا صبحشو با مطالعه کردن درساش شروع کنه????

کوچولوئک(خلبان شازده کوچولو رو اینطوری صدا میکنه)مامانت میخواد قوی باشه.مامانت میخواد توانا باشه.و دلش میخواد به رویاهاش برسه.بخاطر همین تصمیم گرفته از فردا شروع کنه.در حالیکه با توست و تنها نیست.کوچولوئک مامانت میخواد بدونی که همیشه باید تلاش کرد.

ولی دلم میخواد یه چیز دیگه رو هم بدونی اینکه نه هر تلاشی.تلاش موثر.

این عصاره عمر سی ساله مادرته تلاش موثر☺

امیدوارم بتونم به خوابالودگی ناشی از دریافت پروژسترون روزانه و بی انگیزگی ناشی از بی سرانجامی درس خوندن(حداقل این درسی که من مشغولشم) غلبه کنم و فردا شبیه ادمهای موفق زندگی از سر بگیرم و تلاش کنم



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

غروب منتهی به نوزدهمین روز ماه رمضان_اولین شب قدر

نی نی جان تو. میدونی چرا من ازصبح حالم بده؟

من که خوب بودم

چرا هی دلم میخواد گریه کنم؟

شاید باز تغییرات هورمونیه

خسته شدم با امروز دقیقا 15 روزه که تو رختخوابم و هنوز باید تا پنجشنبه صبر کنم.

به شدت ضعف دارم.

بعضی وقتا درد دارم.سرم داره منفجر میشه.

سرم گیج میره.

جای آمپولام درد میکنه

ااصلا نمیدونم چمه

البته یه حدسایی میزنم.

هرچند همه چیزو به خودش سپردم ولی نگران بعداز 5 شنبه هستم که باید چه کنم

 



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

سخنی با نی نی 10 روزه من☺????

نی نی جان دیروز یک جمعه به یاد موندنی بود.غروب که شد بخودم گفتم امروز چند شنبه است؟بعد با ناباوری یادم اومد که جمعه است.

نی نی جان هر چند با جان و دل هر دومون خیلی مایلیم که تو الان تو دل من باشی و بمانی برامون اما یه حقیقتی وجود داره اونم اینه که عشق بین ما برای شادی قلبهامون کافیه. هرچند مسلما اومدن تو اون رو چندبرابر خواهد کرد و من بخصوص اینو خوب میدونم????????????

هیچی دیگه مامانی از امروز میخوام بابا درس خواندن بگشایم????

هرکسی کاری داره تو زندگی که باید انجامش بده.

من درمورد تو همه چیز رو به خودش واگذار کردم ولی این باعث نمیشه تو دلم نخوامت????



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

سخنی با نی نی 10 روزه من☺????

نی نی جان دیروز یک جمعه به یاد موندنی بود.غروب که شد بخودم گفتم امروز چند شنبه است؟بعد با ناباوری یادم اومد که جمعه است.

نی نی جان هر چند با جان و دل هر دومون خیلی مایلیم که تو الان تو دل من باشی و بمانی برامون اما یه حقیقتی وجود داره اونم اینه که عشق بین ما برای شادی قلبهامون کافیه. هرچند مسلما اومدن تو اون رو چندبرابر خواهد کرد و من بخصوص اینو خوب میدونم????????????

هیچی دیگه مامانی از امروز میخوام بابا درس خواندن بگشایم????

هرکسی کاری داره تو زندگی که باید انجامش بده.

من درمورد تو همه چیز رو به خودش واگذار کردم ولی این باعث نمیشه تو دلم نخوامت????



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

یک روز کاملا شمالی

امروز هوا ابریه.رعدوبرق و بارون گاه گاه.ازون هواها که من عاشقشم.

حدود یک ماهی میشه که بیشتر در استراحت بودم بهتر بگم کاملا در استراحت.

نی نی جان نمیدوم قراره چی بشه.اصلا تو الان هستی یانه.

چند روز دیگه معلوم میشه.

داشتم فکر میکردم خیلی وقته یه گوشه نشستمو کاری نمیکنم و حالا اگه خواست خدا این باشه که تو نباشی باز من چیزی رو از دست ندادم.

استراحت کردم روحم آروم شده.

الان وقتی هوا دلگیره باز من با کیف فراوون از تماشای اون از پشت پنجره لذت میبرم.

این معنای زندگیه.آرامش.خوشحالی.وحالا هرچیزی در بستر این آرامش اتفاق بیفته مسلما بهترین مسیرو طی میکنه



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

یک روز کاملا شمالی

امروز هوا ابریه.رعدوبرق و بارون گاه گاه.ازون هواها که من عاشقشم.

حدود یک ماهی میشه که بیشتر در استراحت بودم بهتر بگم کاملا در استراحت.

نی نی جان نمیدوم قراره چی بشه.اصلا تو الان هستی یانه.

چند روز دیگه معلوم میشه.

داشتم فکر میکردم خیلی وقته یه گوشه نشستمو کاری نمیکنم و حالا اگه خواست خدا این باشه که تو نباشی باز من چیزی رو از دست ندادم.

استراحت کردم روحم آروم شده.

الان وقتی هوا دلگیره باز من با کیف فراوون از تماشای اون از پشت پنجره لذت میبرم.

این معنای زندگیه.آرامش.خوشحالی.وحالا هرچیزی در بستر این آرامش اتفاق بیفته مسلما بهترین مسیرو طی میکنه



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

سخنی با نی نی 6 روزه من????

نی نی جان حقیقت اینه که منو بابات تمایل قلبی زحمت زیادی رو متحملشدیم و میشیم که تورو داشته باشیم.اینکه چرا نمیدونم.چه اصراریه نمیدونم.فکر درستیه نمیدونم.اصلا اینهمه اصرار لازمه نمیدونم.ولی حقیقتش علیرم اینکه میدونم بسیار مسئولیت سنگینیه ولی دلم میخواد با پدرت این تجربه مشترک رو داشته باشم.ترجمه فرزند داشتن.تورو داشتن.ایندفعه دفعه دومه که ivf انجام دادم.سعی کردم خیلی مثبت و سرحال و شاد باشم.باید حواسم باشه تب نکنم.باید حواسم باشه نفخ نداشته باشه ولی دارم.بشدت سردی ام شده چون من طبع خیلی حساسی دارم و نیازمند اینم که روزانه گرمی بخورم ولی همه غیر از دکترها میگن فلفل بده زنجبیل بده دارچین بده.گرمی زیتون و روغن زیتون و خرما جوابگوی نیازم نیس.

پهلوی چپم درد میکنه عین وقتایی که کیست داشتم.زانو و کمرم هم درد میکنه.تو گلوم هم دونه هندونه گیر کرده بخاطر همین داره دمای بدنم بالا میره.



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

سخنی با نی نی 6 روزه من????

نی نی جان حقیقت اینه که منو بابات تمایل قلبی زحمت زیادی رو متحملشدیم و میشیم که تورو داشته باشیم.اینکه چرا نمیدونم.چه اصراریه نمیدونم.فکر درستیه نمیدونم.اصلا اینهمه اصرار لازمه نمیدونم.ولی حقیقتش علیرم اینکه میدونم بسیار مسئولیت سنگینیه ولی دلم میخواد با پدرت این تجربه مشترک رو داشته باشم.ترجمه فرزند داشتن.تورو داشتن.ایندفعه دفعه دومه که ivf انجام دادم.سعی کردم خیلی مثبت و سرحال و شاد باشم.باید حواسم باشه تب نکنم.باید حواسم باشه نفخ نداشته باشه ولی دارم.بشدت سردی ام شده چون من طبع خیلی حساسی دارم و نیازمند اینم که روزانه گرمی بخورم ولی همه غیر از دکترها میگن فلفل بده زنجبیل بده دارچین بده.گرمی زیتون و روغن زیتون و خرما جوابگوی نیازم نیس.

پهلوی چپم درد میکنه عین وقتایی که کیست داشتم.زانو و کمرم هم درد میکنه.تو گلوم هم دونه هندونه گیر کرده بخاطر همین داره دمای بدنم بالا میره.



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

انتقال دوم

بعلههههه

دیروز رفتیم و مراسم انتقال جنین انجام شدش و هماکنون من در حالت درازکش دارم از زندگیم لذت میبرم.

چندروز پیش یه کتابی گوش میدادم به اسم"من خنگ ترین دختر رو زمینم" در مورد یه دختر دهه شصتی بود. کتابایی که توشون چیزایی حال بهم زن داره رو دوست ندارم بخونم اصولا .به همین خاطر کتاب طاعون آلبر کامو رو نصفه رها کردم.اینم دوسه بار نصفه رها کردم ولی از اونجاییکه خوندن کتاب حال بهم زن از بیکاری بهتره دیگه ادامه دادم گوش دادنشو مضاف بر اینکه انقده لحن گوینده و انصافا متنش جذاب بود که اون بخشای ناخوشایند که تازه جزیی ملموس از فاسازی بود قابل اغماض بودش.

خلاصه یه چیزی که تو کتاب بخوبی مشهود بودش اون ترس و عذاب وجدانی بود که در همه ما ایجاد میکردند در بچگی و جبر زمانه بوده شاید و فقط مختص یه خانواده نبوده.بی توجهی که به روحیه و شخصیت بچه ها میشده و اینکه هر قدم کوچیک ما رو به خشم خدا نسبت میدادن و اینکه مداروم در ما حس گناهکار بودن رو ایجاد میکردند.

نرمالهی انصافا غیر نرمال جامعه که همه ما باید به اندازه اون در میومدیم انگار یه جعبه گذاشتن که تو اگه از اون بزرگتر باشی میبرنت تا اندازش ب



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

انتقال دوم

بعلههههه

دیروز رفتیم و مراسم انتقال جنین انجام شدش و هماکنون من در حالت درازکش دارم از زندگیم لذت میبرم.

چندروز پیش یه کتابی گوش میدادم به اسم"من خنگ ترین دختر رو زمینم" در مورد یه دختر دهه شصتی بود. کتابایی که توشون چیزایی حال بهم زن داره رو دوست ندارم بخونم اصولا .به همین خاطر کتاب طاعون آلبر کامو رو نصفه رها کردم.اینم دوسه بار نصفه رها کردم ولی از اونجاییکه خوندن کتاب حال بهم زن از بیکاری بهتره دیگه ادامه دادم گوش دادنشو مضاف بر اینکه انقده لحن گوینده و انصافا متنش جذاب بود که اون بخشای ناخوشایند که تازه جزیی ملموس از فاسازی بود قابل اغماض بودش.

خلاصه یه چیزی که تو کتاب بخوبی مشهود بودش اون ترس و عذاب وجدانی بود که در همه ما ایجاد میکردند در بچگی و جبر زمانه بوده شاید و فقط مختص یه خانواده نبوده.بی توجهی که به روحیه و شخصیت بچه ها میشده و اینکه هر قدم کوچیک ما رو به خشم خدا نسبت میدادن و اینکه مداروم در ما حس گناهکار بودن رو ایجاد میکردند.

نرمالهی انصافا غیر نرمال جامعه که همه ما باید به اندازه اون در میومدیم انگار یه جعبه گذاشتن که تو اگه از اون بزرگتر باشی میبرنت تا اندازش ب



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/

سخنی با خود قوی ام????

امروز رفتم تست بتا دادم.منفی بود ایندفعه هم.ینی تلفنی نتیجشو پرسیدم.

بعدش تلفن زدم به رویان و گفتن داروهاتو قطع کن.

وقتی داشتم با رویان صحبت میکردم همسری زنگ زد چون من مش ول بودم با تلفن به رفیق جانم گفتم بهش بگه که منفیه.بعدش بهش زنگ زدم و گفتم حالم خوبه.بعدش پاشدم افتادم به جون خونه ای 20 روزی میشد نظافتش نکرده بودم چون درحال استراحت بودم.البته همسری زحمت کشیده بود ولی خب بهترین کاری که میتونستم انجام بدم همین بود.شستن ملحفه ها و روبالشی ها و...

البته اونجوری که دلم میخواست نتونستم همه جا رو برق بندازم چون هم بشدت کمرم و جای آمپولهام درد میکرد هم کماکان تحت اثر دوزهای بالای پروژسترون هستم که روزی 150 میل میزدم و خب خستگی میاره.

همسرجان امشب سرکاره تا دیروقت رفیق جانم خونه مادرشوهرش دعوته.تنهام الان.

دلم میخواد یکم اشک بریزم ولی اگه کسی ازم بپرسه چرا نمیدونم باید چی بگم.ناراضی نیستم.به هر حال

عهد ما با تو نه عهدی که تیر بپذیرد/بوستانیست که هرگز نبرد باد خزانش

دوست جانم و همسرش هم یکم دچار مشکل شدن .یه مقدار قابل توجهی هم بخاطر اونا ناراحتم.

دلم نمیخواد کسی دلداریم بده.یا که باهام تماس بگیره و بعد به این نتیجه برسه که خیلی ناراحتم یا اینکه اصلا ناراحت نیستمو برام مهم نیست.بهرحال این داستان همیشه ختم میشه به اینکه"حالا که رضایت تو در اینه منم راضیم"نه باطر اینکه خیلی سر سپرده ام ها نه!بخاطر اینکه اطمینان دارم هر چی مقدر کنی مصلحتمه.بهترینه برام.

یکم میترسم تنبلی نذاره شروع کنم به کار کردن.

پایان نامم مونده.درس این ترمم.کلاس زبان.

برای منفی شدن آزمایشم این برنامه ها رو چیدم.

اول اینکه زودتر پایان ناممو راست وریس کنم.

دوم اینکه یکم جدی تر زبان بخونم

 

سوم اینکه برم کلاس شنا همین استخر روبروی خونمون.

یکم وزن کم کنمو سلامت تر بشم.

مهم تر از اون شاد باشم????????

اون قلب بنفشه رو واسه خودم میذارم.بخاطر چیزی که هستم.و بخاطر چیزی که میتونم باشم.بهتراز اینی که الان هستم.

راستی امروز همسری به خود جوش ترین حالت ممکن برام گل خرید.فکر کننننن



منبع: http://lepetitprince.blogfa.com/